تبليغاتX
اهنگ های جدید و برنامه هاي موبايل




اهنگ های جدید و برنامه هاي موبايل

نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
شعر شعر

پدرهاودخترهااگرنخوانند كلي ضرركرده اند.

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشو می خوردن

تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر

دردونه ی باباش بود

هر جا که بابا می رفت

دخترشم باهاش بود

اون عاشق باباش بود

بابا عاشق اون بود

به گفته ی رفیقاش

بابا چه مهربون بود

یه روز افتابی

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

چه لحظه ی سختی بود

اون روزهای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

چه لحظه ی سختی بود

اون لحظه ی رفتنش

ولی بدتر از اون بود

لحظه ی برگشتنش

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونکه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا رو

سرمه ی تو چشاش کرد

هی بابارو بغل کرد

بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش کرد

بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا

یه مرد بی ادعا

می خوان که زود بمیره

تموم خواستگارا

اتل متل یه دختر

که بر عکس قدیما

براش دل می سوزونن

تمومی بچه ها

زهرا به فکر باباش

بابا به فکر زهرا

گاهی به فکر دیروز

گاهی تو فکر فردا

یه روز می گفت که خیلی

براش ارزو داره

ولی حالا دخترش

زیرش لگن می ذاره

یه روز می گفت دوست دارم

عروسی تو ببینم

ولی حالا دخترش

میگه به پات میشینم

می گفت برات بهترین

عروسی رو می گیرم

ولی حالا می شنوه

تا خوب نشی نمیرم

وقت غذا که می شه

سرنگ روبر می داره

یه زرده ی تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

گوشه ی لپ باباش

سرنگو می فشاره

برای اشک چشماش

هی بهونه میاره

غصه نخور بابا جون

اشکم مال پیازه

بابا با چشاش میگه

خدا برات بسازه

هر شب وقتی بابارو

می خوابونه توی جاش

با کلی اندوه و غم

میره سر کتاباش

حافظو بر میداره

راه گلوش میگیره

قسم میده حافظو

خواجه بابام نمیره

دو چشمشو میبنده

خدا خدا میکنه

با آهی از ته دل

حافظو وا میکنه

فال و شاهد فال

به یک نظر می بینه

نمی خونه چرا که

هر شب جواب همینه

دیشب که از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شب

چه خواب قشنگی رو دیده بود

تویک باغ پر از گل

پر از گل شقایق

میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق

یه خورده اون طرف تر

میون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه میشه ؟ محاله

بابا به آسمون رفت

به پشت یک در رسید

با دستان مردونش

حلقه ی در رو کوبید

ندایی اومد از غیب

دروازه رو وا کنید

مهمون رسیده از راه

قصری مهیا کنید

وقتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

عطر گل نرگسی

پیچیده بود تو خونه

هی بابارو صدا کرد

بابا چشاش بسته بود

دیگه نگاش نمی کرد

بابا چقدر خسته بود

آی قصه قصه قصه

یه دختر شکسته

که دستهای ظریفش

چند ساله پینه بسته

چند سالیه که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

قطع نخاعی شده

نشونه ی بیعته

پینه ی دست زهرا

بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا

مطمئنم شمارو هم برد فضا

 


[+] نوشته شده توسط کامران در 11:31 | |


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین